X
تبلیغات
رایتل

بزرگمرد
جمعه 2 مهر 139511:27

یکی از آرزوهایی که همیشه داشتم-البته بدون اینکه دقیقا بدونم یا عنوان کنم!- این بوده که قبل از تموم شدن پدربزرگم برم سراغ قفسه ی خاک گرفته ی کتاب هاش.

قفسه ای که بخش بزرگی از آرزوهای کودکیم بوده... که بره سراغش و با یک کتاب برگرده و بگه:"بیا پدر جان.این کتاب مال تو" 

بیشتر از همه کتاب های مرادی کرمانی... که اسمش واسم یک دنیای دیگست

میخوندم و میخوندم و میخوندم... 

خودشم میخوند... کتاب های قطور رو هی با ذوق و شوق ورق میزد. یادداشت مینوشت.. مکث میکرد..تند تند صفحات قبلی رو ورق میزد و ...

بعد میرفتیم توپ بازی..توپ پلاستیکی چند لایه با دمپایی های گشاد.

گاهی آلبالو هم می چیندیم از تو حیاط

بر میگشتیم ..من دم در وایمیستادم وضو گرفتنشو تماشا میکردم. بعد هم نماز خوندنشو..

نون پنیر و خربزه و طالبی..واسه من نیمرو هم بود..

بعدش یا فوتبال می دیدیم یا واسم رمان فرانسوی میخوند و ترجمه میکرد


خلاصه این قفسه ی چوبی شروع همه خاطرات قشنگ من بود

امروز بالاخره خالیش کردم. دو بغل کتاب واسه خودم

بقیشم واسه هرکی که اقبالش بلند باشه...کتاب های بابا عباس کم چیزی نیست...

یادداشت های وسط کتاب ها اونقدر خوش خطه که نمیتونم بخونم..انگار خطاطی شده با مداد

قربونش برم ...ایشالا همیشه سالم و خوشحال باشه. گرچه دوره..

سفارش کرده واسش کتاب خیام بیارن ..ولی من گشتم تو قفسه پیدا نکردم

این روزا خیام کامل سخت گیر میاد

خیام دل بزرگ میخواد . مردم ما از خیام میترسن

نیایش نظرات (1)