X
تبلیغات
رایتل

ایستگاه بسیج
شنبه 23 مرداد 139519:50

ذوق عجیبی تو چشماش بود

وقتی سرم رو طرفش برگردوندم اولین نگاه محو مانتوی قشنگش شدم..و پلاستیک مرتبی که دستش بود..قطعا مشهدی نبود... مانتو اینقدر قشنگ و خوش طرح..آدم اینقدر مرتب و با سلیقه..احتمالا اهل شیراز یا لااقل حدس من این بود چون عاشق اسم شیرازم.

×ببخشید ، واسه حرم باید بسیج پیاده بشم؟

+بله

×ممنون

....

نمیدونم دقیقا چند بار. 4یا 5حداقل... زبونم رفت سمت بالا..درست پشت دندونا...که بگم التماس دعا

روم نشد.خجالت کشیدم. دو تا ایستگاه بعد پیاده شدم---

....................

×از دور سلام بدیم ..محاله بتونیم بریم تو.امروز خیلی شلوغه

+شاید بشه رفت..نمیدونم.. به هرحال مهم قدمه که برداریم به سمتش...

پر بود... مترو پر بود از چشم های امیدوار

اولین بار بود که سوار شدم و به جای کلی آدم اخمو و عجول کلی امید دیدم... 


×اعتقاد داری

+به امید؟ آره...خیلی..


باز هم دو تا ایستگاه گذشت.. پاهام چسبیده بودن به زمین ..دلشون  نمیخواست پیاده بشن . نگاهم قفل شده بود رو نقشه ی مترو..بسیج...گفتم لااقل شاید از دور...

آدم تصمیم های یهویی نیستم

پیاده شدم...لعنتی...

حتی رومو برگردوندم که شاید بشه با قطار بعدی.... 


نیایش نظرات (0)