X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

22مرداد
پنج‌شنبه 22 مرداد 139420:29

ساعت حدود 7... پنج شنبه...در شلوغ ترین خیابون های مشهد.

همش چراغ قرمز ... و بعدشم ماشین هایی که یهویی جلوم می پیچن یا عابرهایی که میپرن جلو ماشین و موتور هایی که همراه با کل اعضای خانواده ریز و درشت (درحالی که آرمان های طرح افزایش جمعیت رو کاملا رعایت کردن) خیلی مصمم از روبرو میان.

و  من بیش از پیش حس میکنم که چقدر جامعمون به قفس گوریل های باغ وحش شبیهه..

پشت یکی از همین چراغ قرمز ها دختر کوچولویی تا کمر از پنجره عقب بیرون میاد و با دقت به من خیره میشه...اخمم رو با عجله صاف میکنم(چرا آدما به جای اخم با لبخند تمرکز نمیکنن؟) و سعی میکنم لبخند بزنم ولی منصرف میشم... خجالت میکشم یا هرچی... از وقتی که اومدم دانشگاه یاد گرفتم فقط یواشکی لبخند بزنم.

بعد از بالا و پایین رفتن کل ترافیک ها بالاخره به سعادت پیاده شدن نایل میشم.

میریم سوپر مارکت....کلی یخمک، چند تا بستنی قیفی،یکی از قدیمی ترین خوراکی هایی که یادم میاد(بیسکوییت هایی که تو شکلات میزنن و یک درقرمز بالاشه که شامل کودکانه ترین جوایز ممکنه!)،مربا،پاپ کورن،آلبالو خشک....و این دومین مکانیزم دفاعی من هست وقتی که بعد از سال ها انتظار برای اتمام نوجوونی از بزرگسال بودن خودم خسته میشم..(مکانیزم اول: رفتن به کتابفروشی)

پ.ن: تمام ظهر خواب نبرد ایران و توران دیدم...نمیشد شاهنامه دوستانه تر باشه؟

از دست بعضی پادشاه ها واقعا روانی میشم...به نظر من ضحاک از پادشاهی مثل کاووس که هزار بار یک خطارو تکرار میکنه خیلی بهتره...به مرد ها نمیشه قدرت داد..کلا به بشر نباید زیادی قدرت داد

پ.ن2: این روزا رو خیلی دوست دارم♥

نیایش نظرات (2)