X
تبلیغات
رایتل


می گویند روز با طلوع آغاز می شود...پس چرا 1 بامداد تاریک ترین نقطه ی شب است؟!



نشسته بود کنارم

بی حوصله..منتظر...بابای بچه رو میگم..  هی از منشی میپرسید دکتر کی میاد..هی بلند میشد - راه میرفت- مینشست..کلافه بود خیلی

گاهی هم برمیگشت با دقت نگاهم میکرد

با دقت و تعجب

عادت دارم... مردم پشت تابلوی (مرکز مشاوره) دنبال آدمای عجیب غریب و غیر طبیعی میگردن! یا با دلسوزی...یا نگرانی(واسه آینده ی بچه خودشون)

نمیدونم با نگاه کردن به نتیجه ای رسید یا نه..ولی فکر میکنم رباعی دوست داشت!

بالاخره آروم نشست ..زیر چشمی شروع کرد به خوندن رباعیات سعدی..روی صفحه ی گوشیم

منم نوشته هارو درشت تر کردم تا دیرتر حوصلش سر بره

شایدم از بلند شدن و راه رفتن خسته شده بود...ولی مطمئنم که رباعی هم واسه نگه داشتنش روی صندلی بی تاثیر نبود

شاید میخواست ببینه آدمای پشت این تابلو اهل چجور کتابایی هستن!!

خلاصه اونقدر رباعی خوند و با تعجب نگاهم کرد تا دکتر رسید


من رباعیات سعدی رو از نثر مسجعش بیشتر دوست دارم

آدمارو نمیشه به شهرتشون محدود کرد

/ جمعه 1 بهمن 1395 / 14:04 / نیایش / نظرات (0)

سلام:)

از پست قبلی تقریبا نصف ماه گذشته

نصف ماه...ولی یک راه دوووور

خوبم خدارو شکر

خوبم و دارم این "خوبی" رو از قرص - مشاور- نظر اطرافیان- و از همه مهمتر...از عادت هام...مجزا میکنم

خدارو شکر

/ جمعه 1 بهمن 1395 / 13:50 / نیایش / نظرات (0)

میگی افسردگی گرفتم

اوکی

تازه خفیف هم هست؟! اوکی... هرچی تو بگی

6جلسه مشاوره رفتم الان حالم از روز اول خرابتره

1ماه و نیمه دارم قرص میخورم..هیچی به هیچی


همش همین بود...این همممه درس خوندم شدم دانشجو پزشکی

تهش همینه

یه سری مریض دور هم جمع شدیم تو یه ساختمون سفید اسممون شده دانشجو پزشکی

استادها از ما مریضتر..از ما عقده ای تر...


نه فقط من...خیلیییی هامون مریض شدیم

یه عده میرن دکتر یه عده هم انکار میکنن

ولی سیستم آموزشی همینه

یه مشت مریض عقده ای مارو آموزش میدن ما هم میشیم عین اونا

سیکل معیوب..


واسه من شعار نده

نه قرص فایده داره

نه مشاور

خستم

نمیفهمی

هیچکس نمیفهمه

فقط میخوام تموم بشه...

حتی عرضه ی همینم ندارم


میدونی با یه ذره از این حرفا چند نفرو فراری دادم؟

دیگه هیچکس دورم نمونده

فقط یه سری نگاه ترحم آمیز مونده

و یه مشاور مغرور که هی پول میگیره


اینارو که مینویسم سبک نمیشم

دیگه اصلا نمیفهمم سبکم یا سنگین

رو هوام

گیر افتادم ..نه راه پس دارم نه راه پیش


نمیفهمه

اون مشاور احمق هم نمیفهمه


هیچکس نمیفهمه

/ پنج‌شنبه 16 دی 1395 / 19:11 / نیایش / نظرات (7)

دوست خوب کیه؟

اونکه ایرادهای تو رو نشونت بده

دوست خوب مثل آینه هست...یک آینه ی عاقل !

/ شنبه 8 آبان 1395 / 20:32 / نیایش / نظرات (32)

باباهارو دیدین می شینن یه گوشه دخل و خرج حساب میکنن؟!

دقیقا همین روش رو واسه ساعات پاییزی درپیش گرفتم...از امروز کارهایی که هرساعت انجام دادم نوشتم تا ببینم این 24ساعت ها کجا میره...و خب نتیجه شگفت انگیزه!حتما یکی دستش خورده به ریموت ..زندگی رفته رو دور تند

/ سه‌شنبه 4 آبان 1395 / 23:37 / نیایش / نظرات (2)

واسه اول مهر تا الان درخواست ویدیوچک دارم

الو؟

خدا؟

الووووو؟


دکتر چی شد؟ گفت تا هفته دیگه خارج از کشورم..منم گفتم التماس دعا:|

خدایی صفا میکنن ها... بدبختیشم مال دانشجوهاست

/ سه‌شنبه 4 آبان 1395 / 12:10 / نیایش / نظرات (0)

خدایا،

نمیدونم قهری، منتظری...یا چی...

ولی به هرحال لطف کن این 24هارو یک بررسی بکن

حس میکنم 20ساعتش کمه

/ دوشنبه 3 آبان 1395 / 20:29 / نیایش / نظرات (1)

پاییز جان،

قرار نبود اینجوری باشی!

خیلی سر بسته گفتم، خودت خجالت بکش لطفا


 حیف تابستون که به هوای این روزا گذشت

/ دوشنبه 3 آبان 1395 / 20:25 / نیایش / نظرات (2)

خیلی مهمه که هرکسی نقطه ضعف ها و خطاهای خودش رو بشناسه..ولی خب شاید خوبه نقاط قوتش رو هم بدونه!

این چند روز خیلی رو اشتباهات خواسته و ناخواستم فکر کردم

حالا دارم فکر میکنم که شاید خوبی هایی هم دارم!

مثلا اینکه وقتی تصمیم به کاری بگیرم کوتاه نمیام..ول نمیکنم...البته بعضیا این خصلتم رو دوست ندارن و "پیله کردن" خطابش میکنن!!

/ یکشنبه 2 آبان 1395 / 19:35 / نیایش / نظرات (1)

میگم یه وقت بد نباشه رفتم بیمارستان یدونه عکس هم با روپوش سفید و جرزهای دیوار ننداختم؟ فکر نکنن دوربین موبایلم سوخته؟ نگن دکمه اینستاگرامش خراب شده؟؟

/ پنج‌شنبه 29 مهر 1395 / 13:23 / نیایش / نظرات (2)
  1    2    3    4    5    ...    11  >>